خواستم .... هرچه را که بوی او میدهد بسوزانم اما جانم آتش. گرفت!!!
اے کاغذ سپید
کہ همه ے دردهایم را
بہ دوش میکشے
یکبار دیگر رویت مے نویسم :
دوستش دارم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:51  توسط مجنون
|
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 12:37  توسط لیلی و مجنون
سلام سرهنگ سپیده ی عزیز الهی بمیرم که باعث ناراحتی تو هم شدم.آره ما جدا شدیم.نگران نباش آجی اگه زمونه و تقدیر مارو برای هم بخواد مارو بهم میرسونه... شاید حکمتی بوده یا شاید غفلتی...خدا بزرگه....
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 3:7  توسط لیلی
|

مدتیست فكرم درد می كند ...
دكتر ها می گویند: توده ای از حرفهای ناگفته در سر دارم ...
خسته ام؛
خسته تر از آنی که خیانت کنم
...تنهایم؛
تنها تر از آنی که عاشق شوم
بی نمک ترین مکان جهان احتمالا "دست
من " است ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
غریبه بود...آشنا شد...عادت
شد...عشق شد...هستی شد...روزگار شد...خسته شد...بی وفاشد...دورشد...خائن شد...بیگانه
شد...فراموش شد...پشیمون شد...ولی فراموش شد..............
كهنه فروشی تو كوچمون داد میزد/وسایل كهنه میخریم. لوازم كهنه میخریم
.وسایل شكسته میخریم. بی اختیار فریاد زدم قلب شكسته میخری؟؟گفت..اگه ارزش
داشت كسی اونو نمی
شكست....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 12:39  توسط مجنون
|
خدایا مسعودمو میخوام.ای خدا دارم دیوانه میشم خودت این قلب عاشقو به من هدیه دادی کاری کن کنارش آروم شم...خبرشو ندارم نمیدونم چیکار کنم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 18:57  توسط لیلی
|
بچه ها اگه مثل گذشته زیبا نمینویسمو بهم ریختست دلیلش اینه که من با گوشی وبلاگمو چک میکنمو آپ میکنم برای همین اینه وضعیت.نمیتونم کامنت هم بزارم نمیدونم چرا رمز آخرش نمیاد که من تایید کنم اما به وبلاگاتون سر میزنم همیشه
دلمم برای مهدیسسس بی وفا تنگ شده
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 10:36  توسط لیلی
|
گاهی دلم خیلی براش تنگ میشه اونقدی که گوشیمو دس میگیرم و چن صفحه براش اس مینویسم از دلتنگیام میگم از اینکه چقد جاش پیشم خالیه...چند بار هی مرورش میکنم بعد پاکش میکنم آخه قول دادم دیگه مزاحمش نشم اونوقت به صفحه خالی خیره میشم و اشکام میریزه رو صفحه گوشی...دلم برات لک زده فرشته ی زمینی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 10:26  توسط لیلی
|
دارم میسوزم واسه دیدنت....
دارم میپوسم کنج این قفس...میخوام باز بیام تو بهشت تو.... "حسم توی این ساعت 11:53 شب"
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 23:53  توسط لیلی
|
وقتی عاشقش شدم که دیدم …هیچوقت دلمو نشکست …هیچوقت بهم نه نگفت…همیشه در جواب بچه بازیهام …خندید و گفت:عاشقه همین کاراتم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 17:34  توسط لیلی
|
روزگاری خواهد رسیدهمچنان که در آغوش دیگری خفته ای ، به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی ...دلت هوایم را خواهد کرد ...به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را ...به یاد خواهی آورد خنده هایم را ...به یاد خواهی آورد اشک هایم را ...به یاد خواهی آورد آغوشم را ...مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی : من آغوشت را می خواهم ..
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 9:48  توسط لیلی
|